تبليغاتX
محاکمه اورفئوس

محاکمه اورفئوس

به چشم های تو شک دارم

به آن نگاه ساده ی روستایی

که باکره می نماید

به ریه هایت مشکوکم

عطر پونه و بابونه از کجا آغشته به نفست

- در دود و دم شهری -

و دست‌هات که وانمود می‌کنند

جوانه ی شعرند در هرزگی این همه علف

می خواهی باور کنم؟

زبانت را گاز بگیر

من به هرکس قسم بخورد

 شک می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 15:50  توسط mani  | 

والطین والزیتون که با این جماعتِ یأجوج
زبانم به زنایِ محصنه می رود

باید به حاشیه ام دست ببرم و متنِ تنم را دوباره بخوانم
تمام استخوانم ویران است
در لفافه صدای خمسه خمسه می آید و
لالا این روایتِ لات به لالایی نمی ماند
دوباره چه کلکی به این حقه چسبیده که تریاک از کشتِ پیراهنم می گذرد
و اناالحق
حناقِ هیچ حلقومی را چاره نمی کند
چه نشئه بازاری درین وامانده به ساطور می کشد!ا

الف لام مین
که در کوچه های رکیک
رمقی برای حادثه نیست
باد در ادعیه می پیچد و زارِ زمین
فقط اجنه را حشری می کند
که این هوای رگ کرده مدام خطبه شود
خیره به خیمه های جماعت ياجوج و الفیه های پاچین و پوشینه و تک دست بالای عَلَم و علومِ غریبه
بازْ اينْ چِه نوُحِهُ و چِه عَزا و چِه ماتَمْ اَسْتْ

هی قمه بالا بردیم و هیهات! قیمه بالا آوردیم
هي سرمه كشيديم و ياهو! تكه شديم
تا حقمان تكه تكه و حلقمان عاشورا شد
كسي نگفت در اين تكيه شوهر نيست و تكيه بر تكه هاي هياهو نمي شد زد
حالا پشت کرکری های دیواری و کرکره های خانگی
کولمان بارِ نشئه است و زیم زیمِِ کابلی
فصل تیغ زدنِ غوزه است و حقه زدن
دیگر نمی کشم این همه کشیده را که توی گوشم سنج می زند

حالا زنی که هیچ در دامنم کوتاه نمی آمد
حنجره اش بگیر و ببند و پیراهنش راه بندان و درنگاهش بارانِ جرجر است ودنگ دنگِ آهنگران

 و نامش هاجری که واویلا!ا

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 10:10  توسط mani  | 

سیرن‌ها Sirens : در اساطیر یونانی، ‌سیرن‌ها سه پری دریایی‌اند که معمولا با سر زن و بدن پرنده مجسم می‌شوند. آنها در جزیره‌ای که صخره‌ای خطرناک آن را احاطه کرده بود زندگی می‌کردند، ‌و با آواز دلفریب خود کشتی‌بانان را به جانب جزیره می‌کشیدند،‌ کشتی ها به صخره برخورد می‌کردند و غرق می‌شدند.

 

مدوز Meduse : در اساطیر یونان، زنی که در آغاز روی و موی بس زیبایی داشت، ‌اما بر اثر اهانتی که به مینرو – الهه‌ی خرد – روا داشت، ‌گیسوان او مبدل به مارهایی چند شد و چشمانش خاصیتی یافت که به هر کس نگاه می‌کرد تبدیل به سنگ می‌شد. پهلوانی پرسه نام، مدوز را کشت و سر بریده‌اش را در جنگ‌ها با خود می‌برد و به دشمنانش نشان می‌داد و آنها را به سنگ تبدیل می‌کرد.


فائتون Phaeton: ‌فرزند خدای آفتاب. او یک روز اجازه گرفت که گردونه‌ی خورشید را براند ولی از بی‌تجربگی‌اش نزدیک بود که سراسر گیتی را یه آتش بکشاند. ژوپیتر بر او خشم گرفت و او را با صاعقه کشت.


نیوبه Niobe : ‌زن آمفیون،‌پادشاه تب که هفت پسر و هفت دختر داشت. چون لاتن Laton ،‌مادر آپولون و دیان، را ‌از اینکه دو فرزند دارد ریشخند کرد، ‌این دو همه‌ی فرزندان نیوبه را به تیر کشتند و نیوبه از فرط اندوه به صخره‌ای مبدل گشت.


لدا Leda : ‌زن تندرا Tyndera ، ‌شاه افسانه‌ای اسپارت، ‌که ژوپیتر خدای خدایان به صورت قویی درآمد با او درآمیخت.


ژانوس janus: شاه افسانه‌ای لاسیوم که ساتورن، ‌خدای کشاورزی، ‌موهبت علم به گذشته و آینده بدو داد. در روم باستان پرستشگاهی به ژانوس منسوب بود که درهایش به هنگام صلح بسته و به هنگام جنگ باز می‌شد .


باکانت Bacchante: کاهنه‌ی پرستشگاه باکوس، ‌خدای شراب. باکانت‌ها در جشن باکوس رقص‌کنان می‌دویدند و فریادهای ناموزون برمی‌آوردند.


اوریدیس Eurydice : زن اورفه Orpheus ،‌که در همان روز عروسی به نیش مار جان سپرد، ‌و اورفه که نوازنده‌ی شگرفی بود به زیر زمین در قلمرو مردگان رفت و با نواهای دل‌انگیز خود خدایان آن جهانی را بر سر لطف آورد و آنان زنش را به او پس دادند، ‌به شرط آنکه تا به جهان روشنایی پا نگذاشته است، ‌پشت سر خود را نگاه نکند. اورفه خودداری نتوانست و نگاه کرد و زنش را برای همیشه از دست داد.


پروته Protee : فرزند نپتون ،‌خدای دریا ‌که پدرش استعداد پیشگوی بدو داده بود، ‌اما او برای فرار از دست کسانی که از او پیشگویی می‌خواستند مدام شکل عوض می‌کرد.


تیتان Titan : ‌تیتان‌ها پسران زمین و آسمان‌اند که بر ضد خدایان شوریدند و هنگامی که می‌خواستند به آسمان هجوم برند ژوپیتر به صاعقه آنها را کشت.


پرومته Promethe: ‌پسر یکی از تیتان‌ها که آدمی را از گل و لای پدید آورد و برای آنکه به او جان دهد آتش را از آسمان دزدید. ژوپیتر او را بر کوه قفقاز به بند کشید و کرکسی را مامور ساخت که پیوسته جگر او را بخورد .


گورگون Gorgone : ماده غول افسانه‌ای که به جای مو، انبوهی از مارها بر سرش چنبر زده‌اند.


ژودیت Judith : ‌دختری یهودی که در روزگار باستان برای نجات شهر خود سردار دشمن را با وعده‌ی وصال فریفت و شبانه او را سر برید.


بلون Bellone : ‌نام خدای جنگ نزد رومیان.


کارون Caron : ‌کرجی‌بان دیار مردگان در اساطیر یونانی که روح مرده‌ها را از رود استیکس Styx می‌گذراند و به ساحل دیگر می‌رساند.


پولیفم Polypheme : ‌غول یک چشم، ‌فرزند نپتون که اولیس و همراهانش را در غار خود نگه داشت و اولیس همان یک چشم او را کور کرد.


سیکلوپ Cyclope :‌غول‌های افسانه‌ای که تنها یک چشم در وسط پیشانی دارند .


شمشون :‌ داور بنی اسرائیل. ‌زور خارق العاده ای داشت که مایه‌ی وحشت دشمنان بود . "دلیله" که معشوق او بود، ‌موهای سرش را که مایه‌ی قدرت او بود برید و او را به دشمن سپرد.


هرکول Hercule: ‌نیمه خدای روم باستان. ‌پسر ژوپیتر.‌ دارای قامت و نیروی فوق العاده که به او دوازده هنرنمایی بزرگ نسبت داده‌اند.


اومفال Omphale:‌ شهبانوی لیدی که با هرکول ازدواج کرد، ‌اما قبلا وادارش کرد که مانند زنان دوک بریسد.


فون Faune : نیمه خدای دشت و کشت نزد رومیان باستان، ‌با تنی پشمالو، ‌دو شاخ کوچک بر سر و دو پای سم دار مانند بز.


ساتیر Satyre: ‌نیمه خدای یونانی از همراهان باکوس خدای شراب. آنان با پاهایی به هیات بز تصویر می‌شوند.


مینوتور Minotaure:‌غول افسانه‌ای که نیمی آدمی و نیمی گاونر بود و آتنیان هر سال چند نوجوان به او باج می‌دادند.


ایفیژنی Iphigenie : ‌دختر آگامنون، ‌فرمانده‌ی سپاه یونانی که به محاصره‌ی شهر تروا رفتند. پدرش نذر کرد اگر باد موافق برای این لشکر دریایی بوزد او را در راه خدایان قربانی کند.


تزه Thesee: ‌پهلوان یونانی نیمه افسانه‌ای که در زناشویی دوم، فدر Phedre را به زنی گرفت. اما فدر به پسر تزه که هیپولیت نام داشت دل باخت و او را به خود خواند. هیپولیت اجابت نکرد و فدر پیش تزه از او شکایت کرد که خواسته بدو دست درازی کند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:36  توسط mani  | 

شايد بد نباشد بدانيد كه‌ داريوش‌ شاه‌ ايران‌ در نامه‌اي‌ از هراكليت‌ فيلسوف‌ بزرگ‌ دوران‌ پيشاسقراطي‌ دعوت‌ كرده‌ كه‌ به‌ كاخ‌ او بيايد. داريوش‌ مي‌نويسد كه‌ بخشهايي‌ از اثر هراكليت‌ درباره‌ طبيعت‌، دشوار است‌ و از او ياري‌ مي‌طلبد. متن‌ نامه‌ داريوش‌ شاه‌ و پاسخ‌ قناعت‌ مدارانه‌ و حكيمانه‌ هراكليت‌ را به‌ روايتِ ديوژنس‌ مي‌خوانيد



داريوش‌ به‌ هراكليتوس‌ نامه‌اي‌ با اين‌ مضمون‌ نوشته‌ است‌:

 

«داريوش‌ شاه‌ پسر هوستاسِپس‌ (ويشتاسپ‌) خطاب‌ به‌ هراكليتوس‌ دانا مرد افسوس‌، درود! تو كتابي‌ درباره‌ي‌ طبيعت‌ نوشته‌اي‌ كه‌ فهم‌ آن‌ دشوار و تفسير آن‌ نيز دشوار است‌. در برخي‌ قسمتها اگر كلمه‌ به‌ كلمه‌ تفسير شود، به‌ نظر مي‌آيد كه‌ شامل‌ نيروي‌ مشاهده‌ و نظر در همه‌ي‌ جهان‌ است‌ و آنچه‌ در آن‌ روي‌ مي‌دهد، كه‌ بر پايه‌ي‌ خدايي‌ترين‌ حركت‌ قرار دارد. اما درباره‌ي‌ بيشتر قسمتهاي‌ آن‌، بايد از داوري‌ خودداري‌ كرد، چنان‌ كه‌ حتي‌ بهره‌مندترين‌ كسان‌ از ادبيات‌، سرگردانند كه‌ تفسير درست‌ كتاب‌ تو چيست‌. بنابراين‌ داريوش‌ شاه‌ پسر هوستاسپس‌ خواهان‌ است‌ كه‌ از پندهاي‌ تو، و همچنين‌ پرورش‌ و فرهنگ‌ يوناني‌ بهره‌مند شود. پس‌ زودتر بيا تا مرا در كاخ‌ من‌ ديدار كني‌. زيرا يونانيان‌ بيشتر اوقات‌ مردان‌ داناي‌ خود را ارج‌ نمي‌نهند و از وصاياي‌ آنان‌ كه‌ شنيدن‌ و آموختن‌ آنها سودمند است‌، غفلت‌ مي‌كنند. اما در دربار من‌ همه‌گونه‌ مزيتها به‌ تو داده‌ خواهد شد، و گفتگوهاي‌ روزانه‌ درباره‌ي‌ مسائل‌ عالي‌ و نيز زندگي‌ خوشنامي‌ هماهنگ‌ با اندرزهاي‌ تو خواهيم‌ داشت‌.»

 

هراكليتوس‌ در پاسخ‌ آن‌ نامه‌ي‌ داريوش‌ چنين‌ نوشت‌



«هراكليتوس‌ از افسوس‌ به‌ داريوش‌ شاه‌ پسر هوستاسپس‌، درود! همه‌ي‌ مردمان‌ روي‌ زمين‌ از حقيقت‌ و كردار عادلانه‌ دوري‌ مي‌كنند و به‌ علت‌ بي‌خردي‌ زشت‌، خود را به‌ آز سيري‌ناپذير و شهرت‌ جويي‌ مي‌سپارند. اما من‌، از آنجا كه‌ همه‌ي‌ پستيها را به‌ فراموشي‌ سپرده‌ام‌ و از فزون‌جويي‌ كه‌ خويشاوند نزديك‌ حسد است‌ گريزانم‌ و چون‌ از شكوه‌ فراوان‌ اجتناب‌ دارم‌، نمي‌توانم‌ به‌ سرزمين‌ ايران‌ بيايم‌. من‌ به‌ اندك‌ مايه‌ راضيم‌ كه‌ هماهنگ‌ با فكر و منظور من‌ باشد.» (ديوژنس‌: كتاب‌ 9- ب‌ 14،13)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:35  توسط mani  | 

اتاق شماره سیزده داستانی کوتاه به قلم آقای ابراهیم نبوی است که همانند سایر کارهای ایشان فوق العاده زیبا است ولی من این داستانک را بیشتر از سایر کارهای ایشان دوست دارم چون به نوعی همه  ما درگیر آن هستیم.به شما پیشنهاد می کنم حتما داستان اتاق شماره سیزده رو تا آخر بخونید.

برای خواندن داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 10:45  توسط mani  | 

"هركه‌ محل‌ ساحره‌ئی را كه‌ می گويد اسمش‌ ماريا اسپالانتسو است ‌نشان‌ دهد يا مشاراليها را زنده‌ يامرده‌ به‌هيأت‌ قضات‌ تحويل‌ كند آمرزش‌ معاصی ی خود را پاداش‌ دريافت‌ خواهد نمود."

اين‌ اعـلان‌ به‌ امضای اسقف‌ و قضات‌ اربعه‌ی شهر بارسلون‌ مربوط به آن‌ گذشته‌ی دوری است‌ كه‌ تاريخ‌ اسپانيا و ای بسا سراسر بشريت‌ باقی را الی الابد چون‌ لكه‌ئی نازدودنی آلوده‌ خواهد داشت.
همه‌ی شهر بارسلون‌ اين‌ اعلاميه‌ را خواند و جست‌وجو آغاز شد. شصت‌ زن‌ مشابه اين‌ جادوگر دستگير و با خويشـان‌ خود شكنجه‌ شدند... در آن‌ دوران‌ اين‌ اعتقاد مضحك‌ اما ريشه‌دار رواج‌ داشت‌ كه‌ گويا جادوگران‌ اين‌ توانائی را دارند كه‌ خود را به‌ شكل‌ سگ‌ و گربه‌ و جانوران‌ ديگر درآورند، بخصوص‌ از نوع‌ سياه‌شـان‌. درخبراست‌ كه‌ صيادی بارها پنجه‌ی بريده‌ی جانورانی را كه‌ شكار می‌كرد به‌ نشانه‌ی توفيق‌ باخود می‌آورد و هر بار كه‌ كيسه‌ را می‌گشود دست‌ خونينی در آن‌ می‌يافت‌ وچون‌ دقت‌ می‌كرد دست‌ زن‌ خود را بازمی‌شناخت‌.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 18:58  توسط mani  | 

احمد دهقان تا قبل از سال 84 با کتاب سفر به گرای 270 درجه شناخته میشد. کتابی که جایزه 20 سال داستان نویسی بعد از انقلاب را برد و توسط پال استراکمن به انگلیسی ترجمه شد و حتی گفته میشد که جرج کلونی قصد ساختن فیلمی بر اساس آن را دارد. در روزهای پایانی سال 83 احمد دهقان مجموعه داستان اش يعني «من قاتل پسرتان هستم» را منتشر کرد که بیشتر از آن که وجه ادبی اش مورد توجه قرار بگیرد به بمب خبري محافل سياسي تبديل شد.

 

  داستان " من قاتل پسرتان هستم" را می توانید همین پایین بخوانید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:53  توسط mani  | 

 آن صبح سرد سوم دي ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظه‌ي طلوع صورتي شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شيب تپه اي بالا مي رفتيم و من به بالا نگاه مي كردم كه ناگهان رگبار گلوله از روي سينه ام گذشت. من به پشت روي زمين افتادم، شش هايم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقيقه،‌در حالي كه هنوز به ابر نارنجي و صورتي نگاه مي كردم، مُردم. هيچ وقت كسي را كه از پشت صخره‌هاي بالاي تپه به من شليك كرده بود، نديدم. شايد سربازي بيست ساله بود، چون اگر كمي تجربه داشت، ميان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود، يك سرباز صفر را انتخاب نمي كرد.

پدرم آرزو داشت مثل برادر پزشكم به استراليا بروم. اما شايد من استعدادش را نداشتم. آخر تابستان به محض اينكه ديپلم گرفتم، فرودگاه تهران بمباران شد. جنگ شروع شده بود. مادر نه ماه در خانه حبسم كرد. هر روز برايم روزنامه و گاهي كتاب مي خريد. بالاخره يك روز خسته شدم و با پروانه در پارك قرار گذاشتيم. پروانه را از سال دوم دبيرستان مي شناختم و سال چهارم قول داده بوديم براي هميشه به هم وفادار باشيم. پروانه موهاي نارنجي قشنگي داشت و هميشه رژ مسي براق مي زد. سال سوم دبيرستان وقتي براي اولين و آخرين بار بعد از ظهري يواشكي به خانه شان رفته بودم، موهايش را ديدم.

هنوز شيشه عطر كادو شده اي را كه سر راه خريدم و نامه اي را كه در نه ماه حبس خانگي نوشتنش را تمرين مي كردم، به پروانه نداده بودم كه گشتي هاي داوطلب ما را گرفتند. تا وقتي ما را عقب استيشن سوار مي كردند، هنوز نفهميده بودم چه اتفاقي افتاده است. بعد از آن هم فقط به ناخن هايم نگاه مي كردم كه چشمم به چشم پروانه نيفتد.

او را با سر و صدا تحويل خانواده اش دادند و مرا به بازداشتگاهي بردند كه جنوب شهر بود، اما درست نمي فهميدم كجاست. وقتي پروانه را جلوي خانه شان از استيشن پياده كردند، يكي از همسايه ها پنجره اش را باز كرده بود و ما را نگاه مي كرد. تا وقتي راه افتاديم هنوز آنجا بود. داخل سلولم قلب بزرگي را با چيزي نوك تيز روي ديوار كنده بودند. يك طرف قلب كج شده بود. دو روز پاهايم را دراز كرده بودم و به در نگاه مي كردم. بالاخره آمدند و مرا به پاسگاهي بيرون شهر بردند. پاسگاه ديوارهاي آجري داشت كه بالاي سرشان سيم خاردار كشيده بودند. آنجا با عده‌ي زيادي كه سرهايشان را تراشيده بودند سوار اتوبوس شديم و به پادگان آموزشي رفتيم. شانزده ساعت بعد كه جلوي دروازه ي پادگان پياده شديم، گروهباني ما را به خط كرد و آن قدر دور پادگان دواند كه تا يك هفته بعد مي لنگيدم. همه سربازان فراري بوديم. شب بعد از اينكه آبگوشت رقيقي به ما دادند، دوباره به خط مان كردند و لباس هايي بين همه تقسيم كردند كه مثل كيسه گشاد بود.

آخرين باري كه پدر و مادرم را ديدم، لحظه بود كه اتوبوس ما دور ميدان آزادي مي چرخيد تا به طرف پادگان آموزشي برويم. آن دو كنار يكي از باغچه هاي دور ميدان ايستاده بودند و وقتي مرا ديدند برايم دست تكان دادند. سربازهاي ديگر هم با سرهاي تراشيده از پشت شيشه براي آن دو دست تكان دادند. پدر و مادرم خنديدند و جلوتر آمدند و براي همه ي ما دست تكان دادند.  ما هم از جايمان نيم خيز شديم و براي پدر و مادرم دست تكان داديم. نمي دانم از كجا مي دانستند اتوبوس ما آن ساعت از ميدان آزادي مي گذرد. پنج ماه بعد كه گلوله ها سينه ام را سوراخ كردند. نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش فكر مي كردم، هنوز توي جيب شلوارم بود. شيشه ي كادو شده عطر را همان موقع در بازداشتگاه گرفته بودند.

من ساعت ها كنار بوته ي خشكي كه شبيه سراسب بود و سنگ بزرگي كه رنگ سبز عجيبي داشت، ماندم. ابر صورتي كم كم نارنجي و زرد شد و بعد به كلي ازميان رفت. ستون ما در عمق خاك دشمن راهش را كم كرده بود و وقتي رگبار گلوله ها شليك شد، هيچ كس نتوانست مرا با خود عقب ببرد. بعد از ظهر عراقي ها امدند و مرا با استيشن به سردخانه بردند. آنها مرا لخت كردند و همه جايم را گشتند. حتما مرا با جاسوس يا كس ديگري اشتباه گرفته بودند، چون تصميم گرفتند دفنم نكنند.

چهار هفته داخل كشوي فلزي بزرگي كه سقفش لامپ مهتابي داشت، ماندم. هر بار كشور را بيرون مي كشيدند لامپ روشن مي شد. بارها چند  نفر را آوردند تا مرا ببينند. بعضي ها دستبند داشتند و بعضي ها هم دست هايشان آزاد بود. اما از آخر هيچ كس مرا نشناخت. همه سرشان را تكان مي دادند و مي رفتند. روزهاي آخر بود كه دو نفر ديگر را آوردند و داخل كشوهاي كناري گذاشتند. ناخن هاي دست هر دوشان را كشيده بودند و پوست شان پر از لكه هاي آبي سوختگي بود. سه روز بعد هر سه ي ما را با آمبولانسي كه شيشه هايش را رنگ زده بودند به گورستان خلوتي بردند. هيچ كدام از گورها سنگ قبر نداشت. جاي ما از قبل آما ده شده بود مرا داخل قبر انداختند و دو اسير ايراني كه لباس زرد تن شان بود، رويم خاك ريختند. بعد كپه‌ي خاكي به اندازه‌ي قدم درست كردند كه كنار كپه هاي بي شمار ديگري بود.

هيچ يك از كپه هاي خاكي اسم نداشت. فقط يك پلاك سبز كه رويش شماره هاي سفيدي حك شده بود، بالاي هر كپه فرو كرده بودند. درامتداد قبرهاي بي نام، رديفي از درختان اوكاليپپتوس سايه مي انداختند. برادرم در نامه هايي كه مي فرستاد هميشه مي نوشت، استراليا پر از درختان اوكاليپپتوسب است و هيچ ايراني ديگري اينجا نيست.

آن طرف درختان باريك اوكاليپتوس يك ساختمان دو طبقه سيماني بود. كساني كه گاهي از پنجره هاي ساختمان سرك مي كشيدند، احتمالاً‌ مي توانستند پلاك هاي سبز روي هر كپه ي خاكي را ببينند. آن سوي ديگر گورستان مزرعه ي بزرگي بود كه در دور دست هايش، خط باريك و درازي از سيم هاي خاردار حريم  آن را نشان مي‌داد. صبح ها عده اي را با تريلر مي آوردند.

تا روي مزرعه كار كنند و بعد از ظهرها كه از كنار گورستان مي گذشتند جمله هاي فارسي برده بريده اي شنيده مي شد. غروب هشتاد و هفتمين روز كه سايه ي اوكاليپتوس ها تا انتهاي گورستان مي رسيد، سه نفر كه براي كندن قبرهاي تازه آمده بودند، پنهاني سر قبر من آمدند و يك پياز لاله را كنار پلاك فلزي كاشتند. معلوم نبود آن پياز را از كجا آورده اند، اما مسلماً مرا با كس ديگري اشتباه گرفته بودند. آدمي كه حتماً خيلي مهم بوده و با كاشتن گل لاله سر قبرش احساس رضايت و افتخار مي كردند.از فردا اسيراني كه با لباس هاي زرد به مزرعه مي‌رفتند، به كپه ي خاكي من خيره مي شدند و با حركت آرام تريلر سرهايش با هم به اين سو مي چرخيد.

پياز لاله آرام آرام ريشه دواند و ساقه اش از خاك جوانه زد. هفت روز بعد، سه افسر عراقي كه بند پوتين هايش را دور ساق شلوارشان كرده زده بودند، آمدند و بالاي كپه‌ي خاك ايستادند. آنها پياز گل و حتا پلاك سبز را از خاك بيرون كشيدند. شايد براي پاك كردن اثر پرستشگاه اسيران بود كه دستور دادند بولدوزرها درختان اوكاليپتوس را هم از ريشه در آوردند. بيل آهني حتي ما را هم از خاك بيرون كشيد و روي هم ريخت. در تمام اين مدت از سمت ساختمان سيماني صداي فريادهاي فارسي و عربي كه از هم بلندتر مي شدند، شنيده مي شد. از آخر ما را با بيل مكانيكي پشت چند كاميون ريختند. وقتي كاميون راه افتاد، هنوز صداي حركت ماشين هايي كه آرامگاه ما را صاف مي كردند، شنيده مي شد. انگشتان دست چيم براي هميشه آنجا زير خاك ها باقي ماند.

كاميون ها تا بعد از ظهر يكسره مي رفتند، قبل از غروب به جايي رسيديم كه كوه هاي بلندي داشت. كاميون ها در حياط پاسگاه دور افتاده اي پارك كردند ديوارهاي حياط را با دوغآب سفيد كرده بودند. آفتاب غروب از دروازه ي پاسگاه داخل مي تابيدو مربع سرخي روي ديوار حياط درست كرده بود. دو روز همانجا مانديم و مربع سرخ هر غروب روي ديوار پاسگاه نقش بست. صبح روز سوم دوباره راه افتاديم. جاده پرشيب و سنگلاخي بود و ما گاهي از الاغ هايي كه از كنار جاده مي گشتند، عقب مي مانديم. نزديك ظهر به دره ي عميقي رسيديم كه ميان كوه هاي جنگلي محصور بود. آنجا ما را داخل گودال درازي كه شبيه كانال بود ريختند. گودال از پيش آماده شده بود. عصر همان روز كاميون هاي ديگري آمدند و عده اي را كه تازه تير باران شده بودند روي ما ريختند. لباس هاي گشاد آنها خون آلود و سوراخ سوراخ بود و از بعضي ها هنوز خون تازه بيرون مي زد. بعد بولدوزرها آمدند و كانال را با خاك پوشاندند.

درست روي گردنم سرزني افتاده بود كه موهاي خرمايي بلندش دور صورتش پيچيده بود و چشمانش را مي پوشاند. پاهاي لاغر و سفيد مردي روي سينه ام افتاده بود و دهان بازيكي ديگر به شكمم چسبيده بود. من هم با كمر روي سينه ي مردي افتاده بودم كه استخوان هاي دنده اش خورد شده بود. اين آشفتگي خيلي طول نكشيد. شصت و پنج روز بعد گروهي سرباز و درجه دار آمدند و با عجله خاك ها را كنار زدند تا جاي ما را پيدا كنند. آنها كه دستمال هايي دور دهانشان بسته بودند، همه را به سرعت پشت كاميون ها ريختند. شايد كسي آنجا را به سازماني لو داده بود و حالا بايد اثرش پاك مي شد.

راه كه افتاديم سربازها داشتند گودال دراز و خالي را با تايرهاي كهنه پر مي كردند و رويش را با خاك مي پوشاندند.

آن شب كه كاميون ها از جاده هاي كوهستاني مي گذشتند. بوي خوبي مي آمد. چوپان شبگردي در دامنه ي كوه آتش روشن كرده بود، جلوتر رديف كندوهاي چوبي در دامنه ي ديگري زير نور مهتاب بودند. هوا پر از بوي گياهان وحشي و حشرات بود.

اگر پروانه آنجا بود تا صبح نمي خوابيديم. روي تختي كه ملافه هاي تميز داشته باشد. دراز مي كشيديم و به سوسك هاي شب تابي نگاه مي كرديم كه از پنجره ي باز توي اتاق مي آيند و خاموش روشن مي شوند. كمي بعد هوا ابري شد و باران گرفت. من روي بقيه بودم و استخوان هايم خيس شد. صبح وقتي شفق از پشت درختان نوك كوه بالا مي آمد به جايي كه منتظرمان بودند، رسيديم. كاميون از تپه اي پايين پيچيد و دشت در نور كمرنگ آسمان پيدا شد. دشت با سوراخ هاي بي شماري كه در آن كنده بودند، شبيه شانه ي عسل بود.

آفتاب كه بالا مي آمد، مرداني كه ماسك زده بودند آمدند و ما را داخل قبرها ريختند. از اينكه به ما دست بزنند نفرت داشتند، بيل هاي درازي داشتند و ما را هل مي دانند تا توي يك قبر بيفتيم. داخل قبر من دست ديگري را هم انداختند  كه دور انگشتريش حلقه اي زنگ زده بود. دندان هاي مصنوعي مردي كه در كاميون كنارم بود، از دهانش بيرون افتاده بود. يكي از سربازها كه به سرعت مي گذشت با نوك پا آن را توي قبر من انداخت. دندان ها سياه شده بودند و رويشان خون خشك شده چسبيده بود. ناخن‌هاي دستي كه حلقه داشت كبود بود. كمي بعد استخوان دراز ساق پاي كس ديگري را هم پايين انداختند. وسط ساق، بر آمدگي كوچكي وجود داشت انگار آن را از وسط به هم چسبانده بودند. حتماً قبلاً پايش شكسته بوده، اما من هيچ وقت جايم نشكسته است، چون مادرم وسواس داشت و از بچگي مواضب بود بازي هاي خطرناك نكنم.

پيدا بود قبرها را شتابزده كنده اند. ديوار قبر من كاملاً كج در آمده بود و كف آن بر آمدگي داشت. اگر زمين را دو سه بيل عميق تر كنده بودند، حتماً گورستان باستاني را كه فقط دو وجب پايين تر بود كشف مي كردند. درست زير قبر من، گور شاهزاده اي آشوري بود كه شمشير دراز مفرغي اش را با دو دست روي سينه اش گرفته بود و اگر آن را كمي بالا مي آورد نوك شمشير ميان دو استخوان لگنم فرو مي رفت.

مثل بار اولي كه دفن شدم، روي قبرم كپه خاكي به اندازه ي قدم درست كردند و روي آن پلاكي با چند شماره ي سفيد فرو كردند. روز بعد باران گرفت و دو هفته بعد زمين سبز شد. علف هاي وحشي بارها خشك شدند و فروريختند و دوباره سبز شدند. دو هزار و هشتصد و شصت و چهار روز آنجا ماندم. ريشه هاي گياهان وحشي از ديواره‌ي قبر آويزان شده بودند و شاهزاده ي آشوري همچنان شمشيرش را دو دستي گرفته بود. يك روز باز هم عده اي با بيل هايشان آمدند  و قبرها را باز كردند و ما را داخل كيسه هاي سفيد ريختند. روي هر كيسه شماره اي مي چسباندند. كيسه ها را بار كاميون زردي كردند و تا شب مي راندند. ما بر مي گشتيم. هنوز در خاك دشمن بوديم ولي در دور دست ها آسمان ايران ديده مي شد. وقتي به مرز رسيديم هوا تاريك شده بود. در پاسگاهي كه داخل خاك ايران بود، چند كاميون بزرگ زير نور افكن هاي بلند منتظرمان بودند. اگر پدر و مادر يا پروانه مي دانستند، برگشته ام حتماً آنجا منتظرم بودند. اما هيچ كس نبود. مثل چهار شنبه سوري سالي بود كه از دو روز پيش براي آتش بازي چوب جمع مي كرديم، اما عصر باران گرفت و چوب ها خيس شدند. همه به خانه‌هايشان برگشتند و هيچ كس نماند.

ما را داخل كاميون ها چيدند و به فرودگاه بردند، آنجا مرا با همه‌ ي بار اضافه اي كه از استخوان هاي بيگانه داشتم سوار هواپيما كردند و پرواز كرديم. وقتي در تهران به زمين نشستيم هوا ابري بود. آنها ما را داخل يكي از انبارهاي بزرگ فرودگاه مهر آباد بردند. همان جايي كه وقتي ديپلم گرفتم بمباران شد. آنها در بزرگ انبار را بستند و ما را از كيسه هاي شماره دار، بيرون آوردند. كف انبار پر از تابوت هاي يك شكل بود و ما را به دقت داخل تابوت ها مي چيدند. بعضي ها دورتر ايستاده بودند و گريه مي‌كردند. وقتي كارشان تمام شد، روي هر تابوت پرچم بزرگي انداختند و جلوي آن يك عكس چسباندند. روي تابوت من عكس جواني را چسبانده بودند كه سبيل نازك داشت. من در عمرم هيچ وقت سبيل نداشتم، پيدا بود كه جايي در خاك دشمن شماره‌ي من اشتباه شده است.

سربازهايي كه لباس هايشان گشاد نبود و واكش هاي سرخ از شانه شان آويزان بود، تابوت ها را يكي يكي بلند كردند و در محوطه باز و بزرگ بيرون انبار چيدند. جمعيت زيادي اطراف محوطه جمع شده بود. خيلي هايشان گريه مي كردند و بعضي ها عكس قاب گرفته ي جواني را سر دست شان بلند كرده بودند. پدر و مادرم بين آنها نبودند. اثري هم از پروانه نبود. اگر چهره اي داشتم، شايد كسي پيدا مي شد كه مرا بشناسد. فيلم بردارهاي زيادي داخل محوطه كه سربازها آن را محاصره كرده بودند، مي آمدند و از همه چيز فيلم مي گرفتند. كسي هم پشت تابوت ها بر جايگاه بلندي ايستاده بود و براي مردم سخنراني مي كرد.

وسط جمعيت يك چهره‌ي آشنا بود. عكس جواني بود كه موهاي خرمايي داشت و لبخند زده بود. عكس خودم بود. پير زني كه روي سري قهوه اي داشت آن را بالايس سرش گرفته بود. مادرم بود. خودش بود. خيلي پير شده بود. پدر نبود، آنها وقتي دور ميدان آزادي برايم دست تكان مي دادند با هم بودند. مادر كوچك شده بود. حتماً پدر مرده، اگر نه نمي گذاشت مادر تنها بيايد.

بعد از آنكه سخنراني و فيلم برداري تمام شده هر عكس را سوار استيشن كردند و از محوطه بيرون رفتند. وقتي دور ميدان آزادي مي چرخيديم، مردم گاهي كنار باغچه ها مي ايستاند و به رديف ماشين هاي استيشن نگاه مي كردند. مرا به خانه اي قديمي بردند كه حياط و حوض داشت. آنجا تختي از قبل برايم آماده كرده بودند و اطرافش آنقدر گلدان شمعداني چيده بودند كه زنبورها را گيج مي كرد. تا شب عده اي مي آمدند، پيشاني شان را به تابوت مي چسباندند، گريه مي كردند و مي رفتند. تمام مدت فقط پير زني مانده بود. بيني بزرگ پير زن از گريه سرخ شده بود. بي شباهت به مادرم وقتي گريه مي كرد، نبود.شايد هم همه‌ي آدم ها وقتي گريه مي كنند شبيه هم مي‌شوند. هر پنج دقيقه يكبار بلند مي شد و گوشه اي از تابوتم را مي بوسيد. اما هر بار مي خواست در تابوت را باز كند،‌چند نفر مي گرفتندش و دوباره ي روي صندلي چرمي سياه مي نشاندند.

صبح روز بعد تابوت مرا داخل همان استيشن گذاشتند و بالاي تپه زيبايي خارج شهر بردند. اطراف تپه پر از درخت  هاي قديمي بود آنجا چند قبر بزرگ و با شكوه براي ما كنده بودند. وقتي مي خواستند مرا سر جايم بگذارند در تابوت را باز كردند. هنوز هم چند نفر پير زن را گرفته بودند اما احتياجي نبود، او اصلاً تكان نمي خورد. به حلقه ي زنگ زده اي كه دور استخوان انگشت آن دست ديگر بود، خيره نگاه مي كرد. او حتي گريه هم نمي كرد.

آنها مرا با دقت دفن كردند، سنگ سياه زيبايي كه هم قد خودم بود، روي قبر گذاشتند و بالاي آن عكس جوان سبيل نازك را نصب كردند. پيرزن هنوز به سنگ خيره مانده بود. برايش صندلي اي گذاشته بودند كه بنشيند، حتماً روماتيسم داشت. مثل ديروز عده ي زيادي جمع شده بودند و فيلم بردارها از همه چيز فيلم مي گرفتند. آنجا هم سكويي گذاشته بودند و كسي سخنراني مي كرد. هوا ابري بود و فلاش دوربين ها مثل برق در آسمان مي درخشيد. بعد همه رفتند و پير زن را هم با خودشان بردند.

از اين بالا تهران تا دور دست ها پيداست. آن قدر دور است كه نمي توانم خانه ي پروانه را پيدا كنم. نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش تمرين مي كردم شايد هنوز جايي در بايگاني هاي عراق باشد. شيشه ي عطر هم حتماً با زباله ها دفن شده است. اگر پروانه يك روز براي هوا خوري اين اطراف بيايد، مي فهمم هنوز از همان رژ مسي براق مي زند يا نه. فصل خوبي ست. هوا گاهي آفتابي مي شود و گاهي باران مي‌گيرد. در آسمان تكه ابر بزرگي ست كه بالاي آن صورتي شده است. پروانه اي نارنجي روي علف هايي كه گل هاي زرد دارند نشسته است. حالا بلند مي شود و به طرف درخت هاي قديمي مي رود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 22:9  توسط mani  | 

كمدي « تعويض لباس » بر صحنه بود. هنرپيشه اي جوان و خوش بر و رو به اسم كلاوديا ماتوييونا دولسكايا كائوچوكوا كه تمام وجود خود را با شور و اشتياق به هنر مقدس بازيگري تئاتر وقف كرده بود ، دوان دوان وارد رختكن خود شد ، لباس مخصوص كوليها را از تن در آورد تا در يك چشم به هم زدن لباس مخصوص سواركاران را بپوشد.

 اين بازيگر خوش قريحه از آنجا كه مايل نبود لباسي كه ميپوشد چين و چروك اضافي داشته باشد تصميم گرفت سراپا لخت شود و لباس سواركاران را بر تن برهنه ــ و بقول معروف روي جامه ي حضرت حوا ــ بپوشد. پس لخت شد و در حالي كه تنش از خنكاي اتاق رختكن اندكي ميلرزيد مشغول صاف كردن چينهاي شلوارش شد. اما ناگهان صداي يك آه به گوشش رسيد. چشمهايش از فرط تعجب گرد شدند. به دقت گوش فرا داد. صدا بار ديگر آه كشيد و به نجوا گفت:

ــ خدايا از سر گناهانم بگذر … آه...

هنرپيشه ي جوان حيرت زده به پيرامون خود نگريست اما هيچ چيز شبهه انگيزي نديد با وجود اين از سر احتياط تصميم گرفت به زير يگانه مبل رختكن يعني كاناپه اي كه در گوشه ي اتاق قرار داشت نگاهي بيفكند. و تصور ميكنيد چه ديد؟ آنجا ، اندام بلند يك مرد ، درازكش بود. زن جوان وحشت زده واپس جهيد ، نيم تنه ي لباس اسب سواري را روي شانه هاي خود انداخت و با صدايي خفه فرياد كشيد:

ــ تو كي هستي ؟

از زير كاناپه زمزمه اي لرزان به گوش رسيد:

ــ منم … مننترسيد ، من هستم … هيس!

هنرپيشه ي جوان وقتي زمزمه ي تودماغي را كه به فش فش روغن در ماهيتابه ي داغ ميمانست شنيد به آساني به هويت مردي كه زير كاناپه مخفي شده بود پي برد. او كسي جز اينديوكف تهيه كننده و اجاره دار تئاتر نبود. خانم هنرپيشه مانند گل صد توماني سرخ شد و با لحني آكنده از خشم گفت:

ــ شما ؟ چطور … چطور جرأت كرديد ؟ پيرمرد پست فطرت! پس در تمام اين مدت ، ‌همين جا قايم شده بوديد؟

فقط همين را كم داشتم!

اينديوكف كله ي طاس خود را از زير كاناپه بيرون آورد و فش فش كنان جواب داد:

ــ عزيز من … عمر من! عصباني نشويد عزيزم! مرا بكشيد! فكر كنيد مار هستم ، زير پايتان له ام كنيد ولي شما را به خدا قسم ميدهم سر و صدا راه نيندازيد! من تن لخت شما را نديدم و نمي بينم و دلم هم نميخواهد ببينم.

 عزيزمن ،‌ خوشگل من آنقدر نمي بينم كه حتي لازم نيست خودتان را بپوشانيد! به حرف من پيرمرد كه پا بر لب گور دارم گوش بدهيد! من از ترس جان به زير كاناپه پناه آورده ام! نزديك است قالب تهي كنم! مگر نمي بينيد كه از ترس ، موي سرم سيخ شده است؟ ميدانيد ، پريندين شوهر گلاشا جان از مسكو برگشته و حالا تمام تئاتر را زير پا گذاشته است و دربدر دنبال من ميگردد تا بكشدم. ميترسم! وحشتناك است! آخر گذشته از رابطه اي كه با گلاشا جان دارم پنج هزار روبل هم به اين قاتل جانم بدهكارم!

ــ اين حرفها اصلاً به من مربوط نيست! همين الان گورتان را از اينجا گم كنيد وگرنه … وگرنه خدا مي داند كه چه بلايي بر سرتان مي آورم … پست فطرت رذل!

ــ هيس! … عزيزم هيس! التماستان ميكنم ،‌ جلو پايتان زانو ميزنم! چه جايي مناسبتر از رختكن شما؟ هر جايي كه مخفي شوم حتماً پيدا ميكند ولي جرأت نخواهد كرد به اينجا بيايد! خواهش ميكنم! التماستان ميكنم! حدود دو ساعت پيش بود كه ديدمش! در جريان پرده ي اول نمايش ، پشت دكورها ايستاده بودم ، يك وقت ديدم كه از سمت لژ به طرف صحنه مي آيد.

خانم بازيگر وحشت زده پرسيد:

ــ پس در تمام مدت نمايش درام همين جا افتاده بوديد؟ و … و هر دفعه هم كه لباس عوض ميكردم مرا ديد مي زديد؟

اينديوكف گريه كنان جواب داد:

ــ دارم ميلرزم! سراپا ميلرزم! واي مادر جان ، دارم ميلرزم! آن مردكه ي لعنتي مي كشدم! پيش از اين هم يك بار در نيژني به طرف من تيراندازي كرده بود … قضيه آنقدر مهم بود كه حتي روزنامه ها چاپش كردند!

ــ آه … رفتار شما غير قابل تحمل است! بيرون! من وقت ندارم ، الان بايد لباس بپوشم و روي صحنه بروم! بيرون ، وگرنه … فرياد ميكشم ،‌ داد و بيداد راه مي اندازم … چراغ روميزي را به سرتان ميكوبم!

ــ هيس! … اميد منساحل نجات من! … اگر بيرونم نكنيد 50 روبل به حقوقتان اضافه ميكنم. 50 روبل!

هنرپيشه ي جوان تن برهنه ي خود را با لباسهايي كه دم دستش بود پوشاند و به سمت در دويد تا هوار بكشد.

 اينديوكف از زير كاناپه بيرون خزيد و چار دست و پا از پي او راه افتاد و پاي زن را اندكي بالاتر از قوزك پا گرفت و هن هن كنان گفت:

ــ 75 روبل! از اينجا بيرونم نكنيد! 75 روبل به اضافه ي نصف درآمد تئاتر!

ــ دروغ مي گوييد!

ــ خدا لعنتم كند اگر دروغ بگويم! قسم مي خورم! از زندگي ام خير نبينم اگر دروغ بگويم … 75 روبل و نصف درآمد!

هنرپيشه ي جوان لحظه اي دچار ترديد شد و از در فاصله گرفت. آنگاه با صدايي آلوده به گريه گفت:

ــ من كه مي دانم دروغ مي گوييد!

ــ به خاك سياه بنشينم اگر دروغ بگويم! خدا مرا ذليل كند اگر دروغ بگويم! خيال كرده ايد اينقدر رذلم!

زن جوان سرانجام رضايت داد:

ــ بسيار خوب … فقط قولتان را فراموش نكنيد … حالا برگرديد زير كاناپه.

اينديوكف آه بلندي كشيد و فس فس كنان و هن هن كنان به زير كاناپه خزيد. دولسكايا كائوچوكوا نيز با عجله مشغول تعويض لباس شد. از اينكه مرد غريبه اي زير كاناپه ي اتاق رختكنش دراز كشيده است احساس وحشت و ناراحتي ميكرد اما از درك اين حقيقت كه گذشتش صرفاً از عشق و علاقه اش به هنر مقدس بازيگري ناشي ميشود چنان به اشتياق آمده بود كه لحظه اي بعد وقتي نيم تنه را از روي شانه هايش به زير مي انداخت نه تنها درشتگويي نكرد كه همدردي هم كرد:

ــ كوزما آلكسي يويچ ، عزيزم مي ترسم لباستان كثيف شود! آخر من هر آشغالي كه به دستم ميرسد مي چپانم زير كاناپه!

نمايش به پايان رسيد. تماشاچيان ، هنرپيشه ي خوش قريحه را هلهله كنان يازده بار به روي صحنه فرا خواندند و دسته گلي كه روي روبانش نوشته شده بود: « هرگز تركمان نكنيد! » تقديمش كردند. همين كه هلهله ي تماشاچيان فروكش كرد زن جوان به طرف اتاق رختكن خود راه افتاد اما پشت دكورها با اينديوكف روبرو شد. تهيه كننده با موي ژوليده و لباس مچاله و غبارآلود ، دستهاي خود را به هم ميماليد و به قدري خوشحال بود كه در پوستش نميگنجيد ؛ همين طور كه به زن جوان نزديك ميشد با خوشحالي گفت:

ــ هه ــ هه ــ هه! … تصورش را بكنيد! … نه ، پيش از هر كاري به ريش من پير خرفت بخنديد! فكرش را بكنيد ، يارو اصلاً پريندين نبود! هه ــ هه ــ هه! … مرده شوي ريش دراز و بورش را ببرد كه پاك گيج و منگم كرده بود … آخر ميدانيد ، پريندين هم ريش بور و دراز دارد … و من خنگ ، يارو را عوضي گرفتم! هه ــ هه ــ هه … متأسفم كه بيجهت مزاحم شما شدم ، خوشگلم ...

ــ ولي قولي را كه به من داده ايد فراموش نكنيد...

ــ فراموش نكرده ام عزيزم ،‌ عمر من … ولي يارو كه پريندين نبود! قرار و مدار من و شما بر سر پريندين بود ،‌ نه هر كسي … و حالا كه يارو پريندين نبود دليلي نمي بينم وفاي به عهد كنم. البته يارو اگر خود پريندين مي بود ، وضع كاملاً فرق ميكرد ولي مي بينيد كه عوضي گرفته بودم … مردكه ي احمق الدنگ را بجاي پريندين گرفته بودم!

دولسكايا كائوچوكوا با لحني آميخته به خشم ، اعتراض كرد:

ــ رذل! رذل و بي شرم!

ــ اگر يارو خود پريندين مي بود شما حق داشتيد متوقع باشيد … ولي پريندين نبود! يارو شايد كفاش يا ببخشيد خياط بود و شما ميفرماييد كه بنده بايد بابت چنين آدمي پول بدهم؟ عزيزم ،‌ من آدم شرافتمندي هستم …

و در حالي كه به راه خود ادامه مي داد ، دستهايش را در هوا تكان داد و اضافه كرد:

ــ باز اگر يارو خود پريندين مي بود البته وظيفه داشتم وفاي به عهد كنم ولي من چه مي دانم يارو كي و چكاره بود! … يك مرد موبور … او كه پريندين نبود! …

آنتون چخوف

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:1  توسط mani  | 

يكي بود ، يكي نبود ، غير از خدا هيچكي نبود ، زير گنبد كبود دو تا دوست به اسم كريوگر و اسميرنف براي خودشان زندگي ميكردند. كريوگر استعدادهاي فكري زيادي داشت اما اسميرنف بيش از آنكه باهوش باشد ، محجوب و سر به زير و ضعيف النفس بود ــ اولي حراف و خوش بيان ،‌ دومي ،‌ آرام و كم سخن.روزي آن دو را سفري با قطار پيش آمد كه طي آن سعي داشتند زني جوان را به دام افكنند. كريوگر كه كنار زن نشسته بود ،‌ مدام زبانبازي ميكرد و يكبند قربان صدقه ي او ميرفت اما اسميرنف كه مهر سكوت بر لب زده بود ،‌ مدام پلك ميزد و از سر حرص و حسرت ، لبهاي خود را مي ليسيد. كريوگر در ايستگاهي به اتفاق زن جوان ، پياده شد و تا مدتي دراز به واگن باز نگشت. وقتي هم كه مراجعت كرد ، چشمكي به اسميرنف زد و با زبانش صدايي در آورد كه شبيه به بشكن بود. اسميرنف ، با حقد و حسد پرسيد:

ــ تو برادر ، در اين جور كارها مهارت عجيبي داري! راستي چطور از عهده اش بر مي آيي؟ تا پهلويش نشستي ، فوري ترتيب كار را داديتو آدم خوش شانسي هستي!

ــ تو هم مي خواستي بيكار ننشيني! سه ساعت تمام همانجا نشستي و لام تا كام نگفتي و بر و بر نگاهش كردي ــ مثل سنگ ، لال شده بودي. نه برادر! در دنياي امروز از سكوت ، چيزي عايد انسان نميشود! آدم ، بايد حراف و سر زباندار باشد! ميداني چرا از عهده ي هيچ كاري بر نمي آيي؟ براي اينكه آدم شل و ولي هستي!

اسميرنف ، منطق دوست را پذيرا شد و تصميم گرفت اخلاق خود را تغيير بدهد. بعد از ساعتي بر حجب و كمرويي خود فايق آمد ، رفت و كنار مردي كه كت و شلوار سرمه اي رنگ به تن داشت ، نشست و جسورانه باب گفتگو گشود. همصحبت او مردي بس خوش سخن و اهل مجامله از آب درآمد و در دم ، باراني از سؤالهاي مختلف ، به ويژه در زمينه ي مسايل علمي ، بر سر او باريد. مي پرسيد كه آيا اسميرنف از زمين و از آسمان خوشش مي آيد يا از قوانين طبيعت و از زندگي مشترك جامعه ي بشري ، احساس رضايت ميكند؟ به طور ضمني درباره ي آزادانديشي اروپاييان و وضع زنان امريكايي نيز سؤالهايي كرد. اسميرنف كه بر سر شوق و ذوق آمده بود با رغبت و در عين حال با شور و هيجان ، پاسخهاي منطقي ميداد. اما ــ باور كنيد ــ هنگامي كه مرد سرمه اي پوش در يكي از ايستگاه ها بازوي او را گرفت و با لبخندي موذيانه گفت: « همراه من بياييد! » ، سخت دچار بهت و حيرت شد.

به ناچار همراه مرد سرمه اي پوش از قطار پياده شد و از آن لحظه ، چون قطره آبي كه بر خاك تشنه لب صحرا چكيده باشد ، ناپديد شد.

دو سال از اين ماجرا گذشت. بين دو دوست ، بار ديگر ملاقاتي دست داد. اسميرنف ، رنگ پريده و تكيده و نحيف شده بود ــ پوستي بر استخوان. كريوگر متعجبانه پرسيد:

ــ كجاها غيبت زده بود برادر؟

اسميرنف به تلخي لبخند زد و رنج هايي را كه طي دو سال گذشته ، متحمل شده بود ، براي دوست خود تعريف كرد.

ــ مي خواستي حرفهاي زيادي نزني! مي خواستي وراجي نكني! مي خواستي مواظب حرف زدنت ميشدي! مگر نشنيده اي كه زبان سرخ ، سر سبز ميدهد بر باد؟ آدم بايد زبانش را پشت دندانهايش حبس كند!

آنتوان چخوف

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 10:21  توسط mani  |